تبليغاتX
روزانه های من
خدایا دوست دارم...همیشه چشم به راهتم تو زندگیم

بیزارم از هر چه ازدواجه...

از اینکه یه نفر مدام بهت بگه میمیرم برات.عاشقتم.بدون تو می میرم .ولی واضح ترین اصول ناراحت نکردنت رو رعایت نکنه بیزارم...

رفتار هایی باهات بکنه که با یه غریبه هم نباید انجام داد...

از زندگی کردن با ربات بیزارم...

همسر من یه رباته.هیچ چیز خوشحالش نمی کنه به جز...

همیشه انگار به زور داره زندگی می کنه...از هیچ چیز لذت نمی بره...هیچ چیز هیجان زدش نمی کنه...

همیشه پرخاشگره.همیشه عصبیه...همیشه ناله می کنه از همه چیز...همیشه نا امیده...همیشه جنبه های بد و منفی هر قضیه ای رو می بینه...همیشه آیه یاس می خونه...

یه نفر ۲۵ سال از عمرش رو جایی و جوری زندگی کرده باشه که هیچ کس بابت عصبی بودنش نگران نشده یا بهش تذکر نداده یا...جایی که پدرش از شدت عصبی بودن ....جایی که بچه دبیرستانی از ترس پدرش به راحتی به گریه میافته...جایی که اگه بدترین بی احترامی رو به والدینت بکنی اشکال نداره اما اگه یه تخم مرغ رو بیرون بندازی اصراف کردی و آسمون به زمین رسیده....

کسی که این جور جایی بزرگ شده باشه...

چه طور میشه باهاش زندگی کرد؟من نمی تونم... من نمی تونم...

شور زندگی در من کشته شده....

شور زندگی در من مرده...

هر از گاهی یه کم اوضاع بهتر میشه ولی دوباه همه چیز به هم میریزه...دوباره صبرم سر میاد...

دوباره داد میزنم...دوباره منت کشی می کنه...دوباره حالم از این کارش هم به هم می خوره...دوباره اونم داد میزنه...دوباره همه چیز به هم میریزه...دوباره بازهم تحمل دلخوری رو ندارم...دوباره خودم بیخیال می شم...دوباره همه چیز آروم می شه...دوباره از اول...دوباره...

از این دوباره ها خسته شدم.از اینکه نمودار خوشحالیم سینوسیه خسته شدم.دلم ثبات می خواد.دلم می خواد همسرم از چیزایی که ۹۹ درصد آدما رو خوشحال می کنه خوشحال شه.دلم میخواد پدرم بعد از یک ساعت همنشینی باهاش نگه این چرا اینطوریه.دلم میخواد بتونم پیش بینی ش کنم ودلم می خواد خانوادم از رفتاراش تعجب نکن.دلم می خواد هی سرپوش نزام رو کاراش...

دلم آرامش می خواد...

کسی رو دیدین که برای اولین بار و بعد از سال ها انتظار یه اتفاق خوب که هر کسی رو خوشحال می کنه براش بیافته بعد انگار همین الان خبر مرگ مادرش رو بهش دادن رفتار کنه؟......................

خسته ام.........................

خسته.....

بهم میگه تو پیش فرضت اینه که من داد می زنم.تا حرف می زنم میگی چرا داد می زنی؟چرا عصبانی؟

آخه مگه من مریضم که فرض کنم داد می زنه؟مگه دلم می خواد خودمو آزار بدم؟

نمی خواد قبول کنه رفتارش عادی نیست.وقتی باهاش حرف میزنم یا باهام حرف می زنه مثل دشمن خونی نگام می کنه بعد که بهش میگم چته؟چرا عصبانی؟ میگه "چیزیم نیست.مگه چمه که هی میگی چرا عصبانی هستی؟"

مدام بهش میگم من که عادت دارم ولی توروخدا قیافت رو درست کن یکی ببینه میگه اینا چشونه؟دارن دعوا می کنن...

خسته شدم خدایا می فهمی؟خسته شدم...

+ تاریخ سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 11:19 نویسنده خانوم همسر |

با این ناراحتی و دل مشغولی که این روزها دارم( و توی پست قبل توضیح دادم) خیلی به کمک روحی نیاز دارم.به اینکه کسی آرومم کنه و بهم امید و انرژی بده برای ادامه راه و کمک به اونی که این مشکلات براش پیش اومده و نگرانشم.

حداقل اگر کسی نیست که این کمک ها رو بهم بکنه نیاز ندارم کسی مدام دلم رو بشکنه...

نمی دونم انتظار زیادیه که من توقع داشته باشم همسرم در این رابطه کمی منو راهنمایی کنه و باهام همدردی کنه یا حداقل با کاراش منو عصبی نکنه؟

تصور کنین اون شبی که توی پست قبل نوشتم که نیمه شب فقط گریه می کردم ایشون تمام مدت در سکوت محض به سر می برد.

نمی دونم باورتون میشه یا نه.اما به خدا اون شب چنان دچار فشار عصبی بودم که هرچی فکر می کردم اسم صمیمی ترین دوستم که هر روز با هم در ارتباطیم یادم نمی افتاد هرچی فکر می کردم!حتی خودمم باورم نمیشه که هرچی به ذهنم فشار میاوردم اسمش یادم نمی افتاد.داشتم دیوونه می شدم.داشت گریم می گرفت.از بس که از دست همسرم ناراحت بودم که انقدر بیخیال نشسته کنارم و من دارم از گریه خفه میشم اصلا دوست نداشتم ازش کمک بخوام.اما دیگه داشتم دیوونه می شدم.ازش پرسیدم اسم دوستم که زن فلانیه چی بود؟! میگه فلانی.بعد می خنده میگه "هه هه خیلی باحاله"!! میگم چی؟ ادای منو در میاره میگه"اسم دوستم که زن فلانیه چیه؟!!چه با حال" بعد انگار نه انگار اتفاقی افتاده به کارش ادامه داد...

نمی تونم حسمو تو اون لحظه بیان کنم.واقعا براش سوال نبود که من چرا انقدر آشفته ام؟نگران نشد؟نخواست کمکم کنه؟

بعد از اینکه خوب گریه کردم تنها واکنشش این بود که "گناه من چیه که تو الان ناراحتی و اخلاقت خوب نیست؟"!فکر کنید. "گناه من".اصلا نمی فهمم که توی اون شرایط چطور تونست به خودش فکر کنه.در شرایطی که من نیم ساعت تمام زجه زدم و در شزایطی که کسی که هر دومون میشناسیمش اینطوری تو مشکلان گرفتار شده و راه حلی براش نیست و داره از بین میره...

واقعا چطور می تونست به اون حجم اندوه من بی تفاوت باشه؟...

شب صبح شد و من در حالی که ازش دلخور بودم رفتم سر کار.هیچ زنگ و خبری ازم نگرفت.اواسط روز از شدت دلمشغولی طاقت نیاوردم.احتیاج داشتم با کسی حرف بزنم.بهش زنگ زدم میگم دارم داغون میشم از فکر.خیلی نگران فلانی ام.میگه "چرا؟مگه چیزی شده؟"!....میگم یعنی چی؟مگه چی باید بشه؟ میگه"خب مگه شرایط نسبت به دیشب فرق کرده؟چیز جدیدی اتفاق افتاده؟"...از درون ویران میشم.یه لحظه می ترسم از آینده ای که با این آدم دارم.با خودم میگم انگار عهد بسته منو از خودش متنفر کنه...

با خودم گفتم دیگه درمورد این مسیله باهاش حرف نمی زنم.تمام.

گذشت تا اینکه با هم جایی دعوت شدیم.گفت من کار دارم نمی تونم بیام.برای شرکت کاری دارم که باید سر موعد تحویل بدم.وقت ندارم.با اینکه خودش میدونست چقدر نیومدنش زشت بود.منم که حوصله ی توضیح واضحات نداشتم گفتم یه سر بعد از شام میای؟گفت باشه.هرچی تو بگی(اینو گفت چون دید که برخلاف همیشه گیر نداده بودم که حتما باید بیای)گفتم پس کی میای؟گفت هروقت زنگ زدی میام.منم با خودم گفتم بابا بیخیال.بزار یکم راحت باشه.به کاراش برسه.چقدر بش فشار بیارم.اصلا اینطوری بهتره.که آدم خیلی سختگیر نباشه.و رفتم.

به میزبان گفتم حتما میاد یکم کار داشت ولی گفته میاد یه سر بعد از شام.بماند که چقدر از نیومدنش خجالت کشیدم.خستتون نکنم.بعد از شام هرچی بهش زنگ می زدم خواب بود ... و هی میگفت یه ربع دیگه .نیم ساعت دیگه.میزبانم هی میگفت چی شد.منم می گفتم کارش زیاده.میگه نیم ساعت دیگه میاد.همینطور ادامه داد و خوابید تا ساعت ۱۲ که زنگ زدم دیدم هنوز خوابه...دیگه آبرو برام نمونده بود.میزبان هم خر که نیست می فهمه.هر چقدر هم که کار داشت می تونست یه زنگ بزنه عذر خواهی کنه.کار به جایی رسی که میزبان به کنایه و مثلا شوخی دراومد گفت این چه شوهری بود تو کردی؟...دیگه منم گفتم برام آزانس گرفتن رفتم خونه(تصور کنید چقدر خجالت کشیدم).

پول کافی همرام نبود.رسیدم دم در ایفون زدم.درو باز کرد.دوباره زدم که بگم پول میخوام.فکر کرد در پایین قفله.برداشته ایفونو نمیزاره حرف بزنم جلو راننده هی داد میزنه"چته؟باشه باشه اومدم  پايين".اصلا اجازه نداد حرف بزنم.از خجالت آب شدم جلو راننده.باز هم پايين نيومد.از پنجره برام كليد انداخت.بهش ميگم پول ندارم.ميگه منم ندارم.بعد كارتشو انداخته از پنجره ميگه بورو از عابر بانك پول بگير بده به يارو.حالا ساعت 12:30 شب.واقعا نمي دونم چطور غيرت يا وجدان يا عاطفه يا هر كوفت ديگه ايش اجازه داد كه منو بفرسته اما خودش به جاي من نره با راننده كه پول بگيره...رفتم دم عابر بانك يه مرد معتادم نشسته بود همونجا،از ترس مردم تا اونجا بودم.شتاب هم قطع بود.دوباره با تاكسيه رفتم دو سه عابر بانك ديگه.تازه آقا بعد از 20 دقيقه زنگ زده كه كجايي.ميگم شتاب قطعه.ميگه بيا از پول هاي صدقه بردار دوباره ميزاريم جاش! خوب تو كه ميدونستي نميشد زودتر اينو بگي؟دوباره با هزار خجالت اومدم سمت خونه زنگ زدم ميگم بيار پولو پايين ديگه راننده معطل نشه.هزار بهانه مياره كه پايين نياد...

رفتم بالا از شدت ناراحتي نمي تونستم حرف بزنم.با عصبانيت و طلبكارانه ميگه "چته تو؟".لال شدم.نمي تونستم نگاش كنم...

انصافا ،يه خواهشي دارم.وجدانا راستشو بگيد.واقعا راهنمايي مي خوام:حق دارم ناراحت باشم يا نه؟...

لطفا راهنماييم كنيد.منتظر راهنماييتون هستم.

+ تاریخ سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 13:42 نویسنده خانوم همسر |

یه عالمه نوشته بودم همش پرید...

برای کسی که خیلی برام مهمه (نگران نباشید همسری نیست!) داره بدشانسی های بزرگی پیش میاد.مدام امید کوتاه مدتی پیش میاد و دوباره بعد از چند هفته یا چند ماه اونم از بین میره.دارم دیوونه میشم.دیشب دیگه تحملم تموم شد.طاقت تو خونه بودن رو نداشتم. تو خیابون های خالی ۱ شب گشتم و گریه کردم...

از ته دل..دیگه تحمل ندارم.خدایا هرکس دیگه جاش بود دووم نمی آورد.خواهش می کنم خدا...بهش رحم کن.به دل پدر و مادرش رحم کن...خدایا به دل بچش رحم کن...تا کی می خوای ادامه بدی؟...راضی نباش بیشتر از این زجر بکشه...گره کارشو باز کن...خواهش می کنم ... التماست می کنم...داره داغون میشه...به قران داره ذره ذره ذوب میشه...آخه به چی دل خوش کنه؟...به چی امید وار باشه؟...میدونم...خیلی لطفها بهش کردی...خیلی نعمت ها بهش دادی...اما تورو امام زمان...این گره رو از کارش باز کن...خدایا میترسم طاقتش تموم شه...یا طاقت مامان باباش...خدایا ...التماست می کنم...خودت دستشو بگیر...میدونم...گرفتی...رهاش نکن...خدایا کمککککککککککککک.............

 

غمگینم ، مثل پیرزنی که آخرین سرباز برگشته از جنگ ، پسرش نیست . . .

+ تاریخ یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 15:0 نویسنده خانوم همسر |

سلام به روی ماه هر کسی که داره این نوشته رو میخونه

جونم براتون بگه که این روزا یه جورایی گیجم یعنی اصلا نمی فهمم این روزا که میگذزه من مشغول چه کاریم؟!یعنی واقعا دارم به بطالت می گذرونم روزامو.به معنای واقعی کلمه تنبل شدماوضاع خونه افتضاح شده یعنی جا واسه راه رفتن توش نیستیعنی هیچی به اندازه نا مرتب بودن خونه نمی تونه منو افسرده کنه.در این حد که الان دارم از گشنگی می میرم و همچنین از خواب و الانم یک .نیم ساعت از پایان وقت اداریمون گذشته ولی من هنوز تو اداره نشستم و تمایلی ندارم برم خونهخدایاااااا

دلم میخواد به زندگیم یه نظم اساسی بدم.اخ که چقدر وقتی خونه مرتبه من حالم خوبهیعنی تو آسمونام.هی آشپزی می کنم.هی خودمو خوشملانسی می کنمهی تند تند خونه رو تمیز می کنم که دیگه نا مرتب نشههی به همسری محبت می کنم حتی زورکی !! هی میرم حمام  هی مهمون دعوت می کنم  هی عین خوشحالا شیطونی می کنم ....به خدا دقیقا همینطوره.امااااا وای به روزی که خونه به هم ریخته باشه... دقیقا اوضام اینجوریه ووووووو.... به خدا عین واقیته.

حالا این وسط یه مشکل اساسه که دارم اینه که مثلا کمر همت می بندمو خونه رو به کمک همسری می کنم عین دسته گل.یه دو سه روزی هم تمیز نگهش می دارم اما کافیه یه جایی کار از دستم در بره!دیگه یهو خونه از کنترلم خارج میشه و هی به هم ریخته تر میشه تا جایی که دیگه از پسش بر نمی آم.اونوقته افسرده میشم و مثل اون آیکن های بالا می شم همیشه هم به ذهنم می زنه که کارگر بگیرم که تمیز کنه خونه رو اینجور مواقع.بعد که فکر می کنم میبینم خونه انقدر به هم ریختس که ممکنه یه چیز ارزشمندی اون وسط مسطا باشه که نمیشه به یه غریبه اعتماد کرد بیاد تو خونه و همه جا سرک بکشهاین میشه که افسردگیم ادامه پیدا می کنه تا اینکه یا من طاقتم تمام شه یا همسرس یا هردومون!! و خونه روبه راه شه و دوباره روز از نو روزی از نو....

احساس می کنم من خیلی شلختم که اینجوریم.توروخدا شما هم اینطورین؟احساس می کنم بقیه همیشه خونشون مرتبه به جز من  .توروخدا شما چطوری خونه رو مرتب نگه می دارید؟راستی من کارمندم هستم اینو تو نظراتتون در نظر بگیرید.

همتونو دووووست دارم

+ تاریخ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 17:50 نویسنده خانوم همسر |

فردا اآخرین امتحان دوران فوق لیسانسم رو می دم... خیلی حس عجیبی داره.خیلی برای قبولی ارشد زحمت کشیدم.الحق که خدا هم لطفشو در حقم تمام کرد.یکی از قشنگترین کارها رو در خقم کرد.تا انتهای این هستی و حتی بعدش ازش ممنونم...

توروخدا برام دعا کنید.من خیلی روی معدلم حساسم.خیلی تلاش دارم که در یه حد مورد نظرم نگهش دارم که ژایین نیاد.

اوه داشت یادم می رفت!!بیاین بقیشو در ادامه مطلب بخونیم :)


ادامه مطلب
+ تاریخ شنبه یکم بهمن 1390ساعت 1:5 نویسنده خانوم همسر |

اول بگم که امتحانم خوب دادم در واقع اولش خیلی خوب داده بودم.اما یکی یکی بی دقتی هام رو پیدا می کنم!راستشو بخواین سوادم تو این درس اصلا عمقی نبود.فقط در حد کلاس بود.واسه همینه که نمی دونم نتیجش چی میشه.یعنی در واقع خیلی که به جوابم فکر می کنم قاطی می کنم و نمی فهمم اصلا از کجا شروع شد و به کجا رسید تحلیلاتم!!از بس ماشالا عمقی بلدم!اخه این درس مال گروه خودمون نبود.

 

 


ادامه مطلب
+ تاریخ یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 14:12 نویسنده خانوم همسر |


+ تاریخ سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 3:46 نویسنده خانوم همسر |

سلام به روی ماه تک تک دوستای گلم که تو این مدت بازهم به وبلاگم سر زدن و من شرمندشون شدم

ببخشید که این مدت کم پیدا هستم.انگاری راست می گن که آدم دلش گرفته باشه دست و دلش بیشتر به نوشتن میره!ما هم که این مدت لبرییییییز از عشق   !!!

 


ادامه مطلب
+ تاریخ شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 16:3 نویسنده خانوم همسر |

نشستم توی آزمایشگاه(دانشگاه).پنجره بازه.هوای مطبوعی داره فضای اتاق.یه لیوان چای سبز رو بیشتر بو می کشم و کم کم می خورم.حس می کنم مستقیما وارد جریان خونم میشه...


ادامه مطلب
+ تاریخ شنبه نهم مهر 1390ساعت 17:57 نویسنده خانوم همسر |

همه چيز داشت عالي پيش مي رفت.باورت ميشه از بعد از ازدواجمون اين اولين باري بود كه تا اين حد احساس خوشبختي مي كردم؟


ادامه مطلب
+ تاریخ دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 12:47 نویسنده خانوم همسر |